|
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:0 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
کاش نگاهم را میفهمیدی !
آ نگاه که زیر باران غرورت تن به ذلت ،هر حرفی میزدم !! تا شاید ، تا شاید کمی به عقب بنگری و بدانی که چگونه این مرد به التماس نگاهایت عادت کرده است !! کاش میدیدی و می فهمیدی این استغاثه دستان حاجتم از چیست ؟ و چگونه ثانیه های تمام عمرم را به اعتکاف در محضر خدا گریستم تا شاید برگردی و به این عادت ، طلسم همیشگی دهی !!! روزه سکوت را بشکن ! این مرگ واقعی است ؟ نگذار مرا به جرم اعتیادم به تو در این عالم دیوانه بخوانند !! من به تمنای تو اینجایم ! آری این حقیقت است .می خواهم همیشگی دنیا را در حصار وجو د تو محبوس باشم ؟؟!! پرنده این حس مردنی نیست !! بگذار تا زندانی همیشگی ات باشم . بگذار، تا عادت ذهنت شوم و به تدام این حرف، قسم انجیل را برایت بنویسم !! خداوندا : خداوندا تمام هستیم را به نگاه غریبه ای دوخته ام که مرا نمی خواهد و از نهان من اگاه نیست .بگو فرشته هایت برایم دعا کنند ، بیشتر از هر وقتی محتاج استجابت این دعاهستم !!!! نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |