|
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
نگو خداحافظ شب بی تو سخت است . بگذار تا با سپیده صبح چشمان بیقرارم را از اعتکاف اشک پاک کنم و به شوقت آمدنت حسادت آئینه ها رابشکنم و شهر را به ضیافت چشمانت نور باران کنم . نگو خدا حافظ ، جاده چشم انتظاربهار است به امید پرستوها وعده وصال داده ام ، نگذار تا قربانی دست سرنوشت باشم.نگذار تا التماس اشکهایم را به پابوس کویر دعوت کنم .اینجا برزخ نیست مرا عادت به عذاب خویشتن مده. نگو خدا حافظ ،هزار کبوتر را به دعوت می نزر خداکردم .این کاروان را مقصد تویی طواف کعبه هیچ است بی تو، بگذار تا حاجی حظورت باشم ای تمام حاجتم. می خواهم برایت دعای فرجبخوانم .!! اماگویی استجابت این دعا حتی برای خدا سخت است . پس چگونه به باغچه وعده حظورت را دهم.جایی که حتی ابر نباشد ، دعا برای باران سخت است !! این سرنوشت با خط قران است. حالاکه آفتاب شهرآرزوهایم رفت. بگذار تا مهتاب، برای شبهایدلتنگیم قصه بخواند. بگذار تا حریر صاف آسمان مرهمی بر زخم تازه ام باشد و در التیام بی کسیهایم ، شب از دست دادنت را پرستار ه کند ! میدانم که ماه می گیرد ! میدانم که این دخمه برایم تنگ است ! میدانم!!...... مقصدتویی ای آخرین هر انتها. انگشترم را به تو می بخشم، مرا به عقد خویش دعوت کن !!این هفتمین باریست که آتش را می چرخم .!! برایهمه آنچه نبوده آمین ! موسوی - 6:00 بامداد 18/05/139 نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |