|
شنبه 9 / 3 / 1391برچسب:, :: 1:10 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
دلم چیزی را نمیخواهد جز فریاد باد . دلم کسی را نمیخواهد جآ اغوش خاک و خوابی آرام را در جاده ای که پر از لطافت صبح باشد. تا اینجور حس تنهاییم را خدا ببیند و کسی را به میهمانی خویشتنم ، دعوت به مراوده با کلماتی کند که همیشهء با آن غریبه بوده ام . شاید اینجور حس انتقام دنیای بیرون، از خاطر ذهنم برود و بتوانم حس طمع خویش را به هر آنچه که میخواستم برسانم ..... چاه آرزوهایم خشک و شرایط برایم سخت هست و همه چیز عجیب میگذرد . شاید دنیا جور دیگر باید باشد که اکتشاف آن مزه همیشگی اش را نمیدهد ...... طعم قهوه تلخ نیست و هر آنچه باید باشد .. آن همیشگی خودش نیست !! و عجیب تر آن است برایم که انسانها ( آن آدم همیشگی خودشان نیستند !! ) عادت به زیبایی سخت است . اما عادت به بودنش سخت تر و در جایی که هیچ چیز آن هیچگاه زیبا نبوده ، مهم این است که تصور زشتی آن از کجا امده است ؟ نگاه به ستاره هایی که انسان را حقیر می کنند و اتفاقاتی که همیشه تو را تعقیب میکند ، انتظار معجزه سخت میشود. اما حس بودنش را همیشه درتصویر خیالت ، با خود داری. و بد تر آنکه این خواب را همیشه ببینی ، طلوع صبح را وقتی بیدار میشوی که بجز خودت هیچ کس نیست و نمی توانی این را درک کنی که در آن روز چه خواهد گذشت .!؟ بگذریم شب بی قهوه قشنگ نیست ؟!! آن هم اگر تنها باشی و دو تا لیوان پر !!!! 12:15 شب نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |